تبليغاتX
بی هیچ انتظاری دیوانه وار دوستتان دارم. - پسر بچه
×ورژن دوم× قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین

یه پسر بچه گوشه پیاده رو نشسته

یه مرد بزرگسال میاد اشتباهاً پای  بچه رو لقد میکنه

مرد متوجه نمیشه

ولی پسربچه که دردش اومده بود با خودش میگه:

" بذاز برزگ شم از اینجا رد شی می گیرمت ، می کشمت

 یا اصلاً دعا می کنم که فردا تصادف کنی

اون وقت من بیام بالا سرت وای میسم می گم : منو یادت میاد پام رو لقد کرده بودی؟   "

ولی فردا که میشه هر دوشون یادشون میره که چی شده بود  

حالا

من  اون پسر بچه ام  که اون پام رو لقد کرد؟

من منتظرم؟ که چیزی بشه برم بالا سرش وایسم بگم :  

"منو یادت میاد پام رو لقد کرده بودی؟"

یه سئوال دیگه

 فقط پام لقد شده  بود دیگه؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:43  توسط بابا لنگ دراز |