![]() |
![]() |
|
| ×ورژن دوم× قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین |
|
یه پسر بچه گوشه پیاده رو نشسته یه مرد بزرگسال میاد اشتباهاً پای بچه رو لقد میکنه مرد متوجه نمیشه ولی پسربچه که دردش اومده بود با خودش میگه: " بذاز برزگ شم از اینجا رد شی می گیرمت ، می کشمت یا اصلاً دعا می کنم که فردا تصادف کنی اون وقت من بیام بالا سرت وای میسم می گم : منو یادت میاد پام رو لقد کرده بودی؟ " ولی فردا که میشه هر دوشون یادشون میره که چی شده بود حالا من اون پسر بچه ام که اون پام رو لقد کرد؟ من منتظرم؟ که چیزی بشه برم بالا سرش وایسم بگم : "منو یادت میاد پام رو لقد کرده بودی؟" یه سئوال دیگه فقط پام لقد شده بود دیگه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:43 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
Bheddd version 2
قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین ولی این رو باید بدونن که من بی هیچ انتظاری دیوانه وار دوستتان دارم. |
| پیوندهای روزانه |
|
نقد سلن درباره نوشته های بابا لنگ دراز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|