![]() |
![]() |
|
| ×ورژن دوم× قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین |
|
خبر رسید که.... نمی تونم ادای آدم های روشنفکر رو در بیارم بگم خوشبخت بشه الآن انگار استفراغ دارم فکر اینم که اون با شوهرش همون طوریه که با من بود. اون چیزی که منتظرش بودم شد فکر کنم بعضی از اسرارش رو به اون جرات نداشته باشه بگه حال عجیبی دارم من در مقابل اون انسان خوبی بودم. دوست دارم هر چی خاطره هستش که توش با صداقت بودم رو بالا بیارم. دوست دارم خون بدنم تخلیه شه تا هر چی زخم سیاه و چرکین تو قلبمه خشک شه طبیعت ، طبیعت ، آینده ، آینده ، من ، من ، خاطره ها ، اون ، اونها چیزهایی که آدم ها توی فیلم میبینن من خاطرش رو دارم. چه قدر واقعیت نابه ، اون قدر ناب که برای هضمش باید جون بدی. طبیعت چی می خوای به من بگی ؟ بازم یه درس تازه؟ سراپا گوشم برای درک اون چیزی که می خوای بهم بگی تا پای جون صبر می کنم. می دونم که پاداش شاگرد خوب تو بودن آرامشه احساس آرامش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:56 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
Bheddd version 2
قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین ولی این رو باید بدونن که من بی هیچ انتظاری دیوانه وار دوستتان دارم. |
| پیوندهای روزانه |
|
نقد سلن درباره نوشته های بابا لنگ دراز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|