![]() |
![]() |
|
| ×ورژن دوم× قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین |
|
کار ، فراموشی فعال منظورم از فراموشی ، فراموشی غمه وگرنه که من که اون دوران طلایی رو که فراموش نمی کنم شما هنوزم توی قلب ما به خاطر اون دوران محترمید خودم رو توی کار غرق کردم که غمم رو فرا موش کنم آره کار ، فراموشی فعال . |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 18:32 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
یه چیزهایی همیشه باقی میمونن مثل قشنگیه فکر و خیال هایی که شش ، هفت ماه پیش برا ولنتاین داشتم دوست داشتم خوشحالت کنم به هر حال نشد ولی گلم ولنتاینت مبارک شاد باشی. آره یه چیزهایی همیشه باقی میمونن مثل احترام قلبی من به تو حالا هر کاری هم بکنی . ما لحظات قشنگی رو با هم داشتیم به ولنتاین نکشید ولی هیچی برای اینکه آدم با تموم وجودش احساس خوشبختی کنه کم نداشت. خدایا به خاطر اون لحظات ممنون. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 2:33 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
"سادگی ، که نام دیگرش حماقت است ، بزرگترن خیانت است." یادم میاد قبلاً ها ازم می پرسیدی که من ساده هستم ؟ خوب حالا خودت بگو ساده نیستی؟ "سادگی ، که نام دیگرش حماقت است ، بزرگترن خیانت است." |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:18 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
از نگاه اوّلت تا نگاه آخرت نمی دونی که چه کاری دست دلم داد امروز دیدمت ولی قلبم نلرزید ولی هنوز هم ... نمی دونم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:0 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
هیچ آفریننده ای حق ندارد روح دیگری را در پای خود و یا روح خود را در پای دیگری قربانی کند، این کار جنایت است.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 20:38 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
به سان اقیانوس که آب ها بدان روی می آورد همچنان که پر می شود تعادل را بی کم و کاست نگه می دارد چنین است آن کس که همه آرزو ها به او روی می آورد بی آنکه آرزو بر او چیره گردد این کس ، فرمانروای آرامش است. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:4 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
یادته می گفتی این درخت ماست؟
خودت خواستی وقتی نقاشیش داشت توی یه شب زمستونی کشیده می شد کجا بودی؟ نگاه کن شاخه هاش چه جوری در هم تنیده شدن اون ها همدیگر رو بغل کردن خوشحالم چون این درخت (زیبا ترین درخت توی قشنگ ترین پارک تهرون) مال منه. تو چی داری؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 13:43 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
سر جلسه امتحان ، از مراقب که خانم پنجاه ساله ای به نظر می رسید پرسیدم:
ببخشید من می تونم برگه ام رو بدم؟ یه نگاهی به سا عتش کرد و گفت: "یه ربع دیگه" بعدش وقتی برگه سفیدم رو دید گفت: "هیچی ننوشتی؟ چرا حذف اضطراری نکردی؟ " گفتم : مهم نیست گفت: " چرا ، مهّمه، به خودت ، به زندگیت رحم کن ، به خانواده خودت" یه بقضی ته حرفاش بود وقتی که گفت: " پسر من هم حالت های تو رو داشت ، همین جوری پزشکی رو ول کرد" می خواستم بهش بگم برو خدا رو شکر کن که زندگی رو ول نکرد ، نگفتم ، نمی دونم چرا ، شاید دلم براش سوخت دنبال یه کاغذ می گشت که برام چیزی بنویسه این رو خودش به من گفت. برگه ورود به جلسه رو بهش دادم پشتش سفید بود. گفتم : اینجا بنویس ، نگهش می دارم . و برام نوشت و رفت
چند دقیقه بعد گفت : "می تونی بری ، شاید بیرون برات بهتر باشه" وقتی بلند شدم خیلی ها بهم با تعجب نگاه کردن . چشمم به تو هم افتاد ، محو امتحان بودی . به هر چی شاید فکر می کردی غیر از ... برگه سفید رو به مسئول جمع کردن برگه ها دادم . با تعجّب بهم نگاه کرد . - خسته نباشین - " خواهش می کنم" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 16:0 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
حتّی به اندازه یه سلام هم برا من ارزش قائل نیستی کم کم داره یه چیزهایی بهم داره ثابت میشه درسته حافظه خوبی نداری و همه چیز زود فراموشت میشه ولی من ، تو ، فردا ، وجدان ابا لنگ دراز همیشگی تو bhedd |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 14:25 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
ریاضت کشی پس از هزار ویک شب هم آغوشی توفانی و سوزان کاری است خطرناک مانند شهوت به کوکائین می ماند جز به دشواری یا به احتیاط نمی توان از مستی آن رهایی یافت. کسی که یکباره از یاد ببرد سخت در خطر است که خود در هم شکسته شود تن به هذیان می افتد و اراده سلطه خود را بر آن از دست می دهد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:21 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
دوست داشتن کسی همیشه به معنای خواستن خیر و خوبی او نیست ، بلکه آن خوبی است که خود می خواهیم. گیرم اینجوری باشه خودت بگو من تو رو از روی خودخواهی می خواستم؟ خوبی که می خواستم برای تو حکم یه حصار رو داشت؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:50 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
شومی لحظه ها آنقدر ها هم که می گویند بد نیست هیچ کس نیست نه تو ، نه مامان ، نه آجی منم و یه هد فون که صداش تا نهایت توانش بلند شده به راستی که انسان بودن چه قدر زیباست انسانیّت را با تمام وجود می عشقم. دوستش دارم از انسان ها انتظار ندارم ولی تو ، ای انسانیّت با کلّی انتظار دوستت دارم کلّی انتظار |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:53 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
انگار درد تا چیزی از وجودمان نخورد ، دور نخواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:21 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
کاش آنجا در قلمرو هیچ جایی باشد که انسان خود را با کسانی دوست داشته است بیابد تا سر انجام بتواند همه آن سخنان محبّتی را که به یکدیگر نگفته اند به یکدیگر بگویند. گاه به نظر نمی رسد که میان کسانی که آرزو داریم دوباره ببینیم کسان دیگری هم جز آنها در این زندگی با ایشان برخورد کرده ایم هستند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 11:54 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
من نمی خوام قیافه آدم های خوب رو بگیرم و بگم: "امیدوارم خوشبخت بشی" برات آرزوی بدبختی نمی کنم . ولی امیدوارم در شرایط درک و فهم بعضی چیز ها قرار بگیری. بفهمی تحقیر شدن یعنی چی. درک کنی هیچ انگیزه ای برای زندگی نداشتن ، خیال پایان دادن یعنی چی. بفهمی وقتی صادقی و بعدش متوّجه میشی که انگار کار دنیا برعکسه چه مزّه ای داره. لمس کنی که آدم چه حالی میشه اگه کسی که باهات بوده پشتش رو بهت نشون بده. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:24 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
چقدر تراژدی و کمدی به هم نزدیکن زندگیمون که تراژدیه اگه یه روز که زندگیمون کمدی شد نکنه هم زمان تراژدی یه آدم دیگه بشه آخه طفلی گناه داره می دونم چی می کشه شاید طاقت نیاره بابا لنگ دراز همیشگی تو bhedd |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 23:31 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
روز آخر بهش گفتم : من امید دارم هنوز که برگردی گفت: خدا امیدت رو نا امید کنه گفتم: امید یه نفر شاید آخرین چیزی باشه که داره به گوشی موبایلش (همون گوشی که اوایل بعد از حرف زدن با من می بوسیدش ) نگاه کرد و گفت: دیگه همه چیز تموم شد. از هر چی که بین ما گذشت با هیچ کس دیگه حرف نمی زنم. منم با خودم فکر می کردم یعنی منم اگه موقعیت اون رو داشتم این کارها رو می کردم؟ نه ، هرگز هرگز بابا لنگ دراز همیشگی تو bhedd |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 13:45 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
من هنوز حرف دارم در حالی که تو گفتی نمی خوای من رو ببینی وقتی در آغوش من بودی گفتی اون حالش خوب نیست برم تا دلداریش بدم گفتم قربون دل مهربونت برم ، گلم برو زود برگرد. رفتی ، موندی ، بعدش من رو هم پس زدی یعنی تو به خاطر مهربونی نرفتی؟ یعنی من یار ذخیره بودم؟ الان که من خیلی حالم بدتره، خودت که می دونی پس چرا نمی یای؟ حدّاقل یکی بگه چرا من هنوز امید دارم. بابا لنگ دراز همیشگی تو bhedd |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 11:39 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
Bheddd version 2
قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین ولی این رو باید بدونن که من بی هیچ انتظاری دیوانه وار دوستتان دارم. |
| پیوندهای روزانه |
|
نقد سلن درباره نوشته های بابا لنگ دراز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|