![]() |
![]() |
|
| ×ورژن دوم× قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین |
|
سلام نزدیک یک سال از اولین پست bheddd میگذره و امروز بعد از 374 روز من آخرین پست رو می نویسم . سالیان بعد من به این جا سر میزنم و می گم که سرنوشت بابا لنگ دراز به کجا رسید . بابا لنگ درازی که این مدت خیلی تغییرات کرد . از روزی که دیوانه وار توی خودش دنبال د ست های یه دختر زیبای شرقی می دوید تا این که یه جایی فهمید همه آدم ها رو دوست داره. شاید بابا باید جور دیگه ای فریاد بشه. بابا میدونه که دیگه وقت تنگه برای ایستادن ، می دونه یه جور دیگه باید حرکت کرد. بابا لنگ دراز همه آدم های رو که نوشته هاشون رو خوندن ، می خونن و خواهند خوند رو روست داره و حقیقت عشق رو براشون آرزو می کنه. تا آینده ای دور که بابا میاد و از خودش برای خودمون میگه سلام. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:28 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
سرده
میگن فردا سرد نیست
خدا کنه راست بگن.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 19:33 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
هر کسی یه جوری میگه دوسِت دارم مثلاً : دوست دارم عزیزم ، عاشقتم گلم ، من به شما علاقه دارم. من آره ، گفتن که نداره خودت باید بفمی ، خرابتم جیگر ، دیوونتم نازنینم و .... اما من اگه یه روزی ، یه جایی ، چه توی گذشته چه تو آینده بخوام به کسی بگم دوسش دارم میگم که: با دست های خالی دوسِت دارم دست های خالیه خالی دست های خالی از پاسپورت یا هر چیز زمینیه دیگه امیدوارم اون روز دست های خالی هنوز حرمت داشته یاشه. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 13:29 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
خدا انسان را آفرید ، انسان توجیه را بزرگترین امید آدم ها آفریده هاشونه امروز هر کاری که می خوان می کنن فردا می گن : "بچه بودیم" ، "جوون بودیم" خدا انسان را آفرید ، انسان توجیه را |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 21:45 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
هرنقطه ای می تونه نقطه شروع یا پایان باشه. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:9 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
چقدر آدم ها توی چَت بدبختن وقتی ماسک رو صورت ندارن و خودشون رو پشت یه ID پنهون می کنن.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم مهر 1387ساعت 9:21 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
تا حالا شده یه تیکه شعر رو ببینی بعد با خودت بگی "خوش به حال کسی که شاعر این شعر رو براش گفته" یه روزی یه جایی توی همین شهر یه نفر برای من هم شعری گفته بود
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 16:5 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
شب که می شه به آسمان سمت چپ ، بالا نگاه کن یا از خدای من به خاطر نعمت فراموشی شکرگزاری کن یا . . . شب ،آسمان ، سمت چپ ، بالا ، تو
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 23:28 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
حسابمان با خودمان چه می شود وقتی معصومیتی از دست می رود؟
پ ن ۱ : اون جور زندگی کن که دوست داری. پ ن ۲: نمی دونم . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 17:34 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
فراموش شدگان ، فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 23:54 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
تردید من به تو شکّی نداشت مثل روشنایی یه روز ، مثلاً روز تولّدت روشن بود آخه کسی که عاشق باشه که ... بی خیال Happy birthday American girl
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 21:50 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
جانبازی در راه عشق یا عشقبازی در راه جان ؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 10:16 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
این عشق به خویشتن است که انسان را به سوی افسردگی سوق می دهد و او را به دام ترس می افکند نه عشق به انسانیت. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 10:33 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
وقتی همه چیز میشه انتظار جواب یه SMS از پشت اتاق عمل دوری و نگران هیچ کاری نمی تونی بکنی دستت نمی رسه که کاری بکنی وقتی حتی می ترسی برای سلامتی دوستت دعا کنی با خودت میگی بابا لنگ دراز قبلاً هم دعا کرده بودیا یادت هست؟ ولی دعا می کنم ، چون هر چی بشه خواست خداست خدایا چی بگم؟ خودت که می دونی. فقط کمکش کن. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 11:59 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
۳۶۵ روز قبل : گلم ، تولّدت مبارک. ۳۶۵ روز بعد : گلم ، صبح به خیر ....................................... ............................................................... ............. ........ ............................................... .......................................... ........................ آره ، آره .... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 9:37 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
بی وفایان محترم ............... آخه ما... ........ ولی ................... ................ اشکال نداره ..... گلدون تازه مبارک |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 14:27 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
آن کس که در جهان یک بار سعادت آن را داشته باشد که با دوستی در یک رنگی کامل و بی حد به سر برده باشد بالا ترین شادی ایزدی را چشیده است |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 19:38 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
رهگذر های این دیار برای احساس هم حساب و کتاب عاقلانه می کنن. مثلاً میگن : اول باید یادت باشه که دریا کوسه داره دوم باید بدونی که جنگل ، شیر داره سوم هم اینکه باید هفت ، هشت ماه دیگه توی یه موقعیت جغرافیایی خاص (مثل استرالیا) باشی. ولی یه چیزی ته وجودم میگه که بابا لنگ دراز : هوشیار ، گر وسوسه عقل کنی گوش آدم صفت از روضه رضوان به در آیی |
|
+ نوشته شده در
شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 23:33 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
رهگذر من به تو ، فقط به تو فکر می کنم من به کسی فکر می کنم که عشق رو تجربه کرده هم درد، میشه بگی چرا اینجوری دارم بهت فکر می کنم؟ رهگذر بیفشان درد مقدس را آخه من جسارتاً الان دارم فقط به شما فکر می کنم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:29 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین ولی این رو باید بدونن که من بی هیچ انتظاری دیوانه وار دوستتان دارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:28 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
برای رهگذر نوشته روی دیوار رو خوندم " تومرا می فهمی من تورا می خواهم وهمین ساده ترین قصه یک انسان است. " گفت : زیباست ، ولی این که خیلی ساده میشه اون ذرّه بین من کجاست؟ بذار کلّ گذشته ات رو باهاش زیر و رو کنم. این کار حقّه منه من بیست سالمه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:52 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
میشه آرزو کرد که همه بچه کوچولو ها شب با شکم سیر بخوابند میشه آرزو کرد که همه خیابونی ها (چه مردها و چه زن ها) سر و سامون بگیرن. میشه آرزو کرد توی قانون ، مجازات خیانت خیلی سخت باشه میشه آرزو کرد که هیچ دلی منتظر نباشه این آرزوها جای خودشون درست امّا بهتر از همه اینها میشه بهترین آرزو (عشق ) رو برای همه آرزو کرد من برای همه انسان ها حقیقت عشق رو آرزو می کنم . برای همه. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 20:48 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
وقتی که رهگذری از نزدیکم می گذرد نشان آن است که که خدا هنوز به من و عشق امیدوار است حتی اگر قیافه ام رهگذر را یادِ ... امّا تو ، ای رهگذر یادت باشد در این شهر به خاطر فقط چند میلیون دلار آدم می فروشند. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 22:21 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
به دریا که می زنم به کوسه هایش فکر نمی کنم تو هم اگر خواب جنگل دیدی شیرهایش را فراموش کن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 8:13 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
یه پسر بچه گوشه پیاده رو نشسته یه مرد بزرگسال میاد اشتباهاً پای بچه رو لقد میکنه مرد متوجه نمیشه ولی پسربچه که دردش اومده بود با خودش میگه: " بذاز برزگ شم از اینجا رد شی می گیرمت ، می کشمت یا اصلاً دعا می کنم که فردا تصادف کنی اون وقت من بیام بالا سرت وای میسم می گم : منو یادت میاد پام رو لقد کرده بودی؟ " ولی فردا که میشه هر دوشون یادشون میره که چی شده بود حالا من اون پسر بچه ام که اون پام رو لقد کرد؟ من منتظرم؟ که چیزی بشه برم بالا سرش وایسم بگم : "منو یادت میاد پام رو لقد کرده بودی؟" یه سئوال دیگه فقط پام لقد شده بود دیگه؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 18:43 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
ای شما کسانی که من دوست دارم و نمی شناسم! ای شما که زندگی پژمرده تان ساخته است و آرزومند کارهای بزرگی هستید که می دانید محال است. می خواهم که خوشبخت باشید که خوشبختی بس لذیذ است. میان ما دیواری حایل است. آیا هرگز به هم خواهیم رسید؟ آیا پس از آنکه آن دیوار دیگر دیوار مرگ سربرآورد به شما خواهم رسید؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:16 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
سرنوشت ! پیش برو ! تو را از آن سپاس می گویم که مرا پلّه ای شمردی و پا بر من گذاشتی... و من توام من سرنوشتم. پ ن : رنج بردن آموختن است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 9:50 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
برای کسی که وارد بازی میشه بر حق بودن کافی نیست پیروزی هم مهم است به چی میگن پیروزی ؟ به چی میگن شکست؟ من چی هستم؟ اگه شکست خورده نیستم پس چرا آشفته ام ؟ اصلاْ من بر حق بودم؟ یکی بیاد بگه به چی می گن پیروزی ، به چی می گن شکست. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:41 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
خبر رسید که.... نمی تونم ادای آدم های روشنفکر رو در بیارم بگم خوشبخت بشه الآن انگار استفراغ دارم فکر اینم که اون با شوهرش همون طوریه که با من بود. اون چیزی که منتظرش بودم شد فکر کنم بعضی از اسرارش رو به اون جرات نداشته باشه بگه حال عجیبی دارم من در مقابل اون انسان خوبی بودم. دوست دارم هر چی خاطره هستش که توش با صداقت بودم رو بالا بیارم. دوست دارم خون بدنم تخلیه شه تا هر چی زخم سیاه و چرکین تو قلبمه خشک شه طبیعت ، طبیعت ، آینده ، آینده ، من ، من ، خاطره ها ، اون ، اونها چیزهایی که آدم ها توی فیلم میبینن من خاطرش رو دارم. چه قدر واقعیت نابه ، اون قدر ناب که برای هضمش باید جون بدی. طبیعت چی می خوای به من بگی ؟ بازم یه درس تازه؟ سراپا گوشم برای درک اون چیزی که می خوای بهم بگی تا پای جون صبر می کنم. می دونم که پاداش شاگرد خوب تو بودن آرامشه احساس آرامش |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:56 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
دردها و همه خیانت های یاران در برابر شکنجه و خیانت بی همتای خیانت به خویشتن منکر ایمان خود شدن خود را در مرگ تحقیر کردن می تواند چیزی جز اندوه کودکانه باشد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:31 توسط بابا لنگ دراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
Bheddd version 2
قصه من و شما آدم هایی که در زندگی من جاری هستید گروهی دوستم دارید و گروهی از من متنفرین ولی این رو باید بدونن که من بی هیچ انتظاری دیوانه وار دوستتان دارم. |
| پیوندهای روزانه |
|
نقد سلن درباره نوشته های بابا لنگ دراز آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 |
|
RSS
|